تبليغاتX
گلبرگ

"توکل به خدا معنیش این نیست که خدایا من به تو توکل میکنم تو هم همون کاریو انجام بده که من میخوام،توکل به خدا یعنی توکل به خدا...یعنی توکل فقط به خدا..."

اینا رو اینجا نوشتم تا یادم نره
تا اگه تو هم نشنیدی ببینی و حظ کنی

اینا رو همون آقای سی دی آب میگفت

همون آقا که توی سی دیش گفت "شهادت آب" رو سرچ کنین
و من داشتم دنبال آب میگشتم که وبلاگ انسان پیداش شد...و وسط وبلاگ انسان "شیخ"...
همون جناب شیخی که یه دفتر زرشکی دوستداشتنی دارند که هر صفحه اش درسی است که روزی اموخته اند

و یادم آوردند
که من هم دقیقا دفتری داشتم زرشکی رنگ
از روزایی که دلم گرفته بود
و پر از درسهای زیبای سید.سین
که تمامشون فراموش شده بودند
و شاید برای این دیگه سید.سین چیز جدیدی به من نیاموخت....


توکل...

دفتر زرشکی...

درسهای سید سین...

ببخشید،خیلی کار برای انجام دادن دارم...


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 20:44  توسط پاک | 
  

یه بید مجنون چفدر راحت می توونه خوشحالت کنه...
یه بید مجنون که نوک برگاش تا زمین فاصله چندانی نداره ...
چقدر کارش رو خوب بلده...
نمی شه نگاش کرد و یاد خالقش نیوفتاد ...

خوش به حال آدمهایی که مثل بید مجنون اند...



«رمضان مبارک»
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 12:11  توسط پاک | 
سلام
احوال دوستان ِ عزیز ِ اصفهانی ِ وبلاگی ِ خودم؟
چه خبرا؟
چه نظرات محبت آمیزی برام گذاشته بودین!
یکی اخم کرد و یکی به قدر نشناسی متهم کرد و یکی در نظرات نهان منو لعنت فرمود و جمع کثیری هم قطع امید کردن از به روز شدن این وبلاگ و نظیر جناب شیخ از سر زدن به وبلاگ خاموش گلبرگ سر باز زدن و ....
ولی من همیشه سر میزنم بهتون...و هنوز هم اون لحظه هایی از عمرم که توی وبلاگای شماها و لابه لای نظرات شما میگذره رو خیلی خیلی دوست دارم...


دوست عزیزی که از ستاد کل نقطه گذاری بلاگهای down نظر گذاشتی ، یا همان شیاوس  عزیز  خودمون _البته به گفته سلمان _، من بسیار بسیار بسیار قدر نظرات
تموم شما رو و بالاخص جناب نبوی عزیز رو میدونم ولی باور کن وقت نشد برای به روز شدن...البته قبول دارم که اینا میتوونه همش یه بهونه باشه و اگه من واقعا می خواستم آپ کنم هیچ چیز نمی توونست مانع شه...به خاطر تنبلیم از همه معذرت میخوام...

آقای نبوی
یه سلام مخصوص تقدیم به شما
زیاتتون قبول
دعاهاتون در حق ما مستجاب
خدا کنه اونجا به یاد منم بوده باشید





+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 10:4  توسط پاک | 
 دزدیدن عفت و پاکی دختران ایرانی کم بود...
تحریف نام خلیج همیشه فارس عقده هایشان را خالی نکرد...
کسی زیر بار  چسباندن جزیره های ایرانی به خاک نحسشان نرفت...

حالا نوبت مولانا شد... که از ما بکنندش و وصلش کنند به وصله های بی معنی و بی ربط هویت تکه پاره اشان تا مگر در دنیا بتوانند سری بلند کنند و بگویند ما هم آدم بودیم انگار ...
«مولانا» با كارگرداني هندي جلوي دوربين اماراتي‌ها

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 21:43  توسط پاک | 
آخرین شب ماه زیبای اردیبهشت....
من...
صفحه ای سفید رو به روم...
دنیایی حرف...

ولی...

بهانه ای
باز هم بهم این فرصت رو میده که از زیرش در رم
" کو گوش شنوا..."




 
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 23:47  توسط پاک | 
من دلم تنگ شده
برای روزایی که هیچی خوب نبود
ولی یه حس خوب مثل یه نور ته دلم بود که خودم رو  فاتح دنیا می دیدیم

نه مثل امروز
که همه چیز خوبه
ولی دیگه اون نور ته قلبم نیست
و من ....


از صمیم قلبم
آرزو می کنم براتون
اون نور رو
نه فقط ته قلبتون
که توی تمام وجودتون بشینه
و روزای سبزی براتون بسازه

می دونم خیلی دیر ٍ
ولی حالا
سال نو رو بهتون تبریک میگم
ای بهترین دوستانم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 14:41  توسط پاک | 
"...و لا تُعنِنّی بِطَلَبِ ما لَم تُقَدِّر لی فیهِ رِزِِِقا..."

خدایا سر کارمان نگذار
و به زحمتمان نینداز در کسب روزی ، از مال و موقعیت و دوست و ... که برایمان
مقدر نکرده ای
و دستمان را بگیر
 و مستقیم ببر آنجا که روزیمان را قرار داده ای
و نگذار در راهی عمرمان را بگذرانیم که برایمان نخواسته ای
و سعادتی در انتظارمان نیست

خدایا
راضیمان کن به آنچه خواسته ای و دوست داری


+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 21:15  توسط پاک | 


حس میکنم جای خالی خیلی روزها رو توی تقویم عمرم
زحمت ندادم به خودم که حداقل بودنشان رو ثبت کنم با خاطراتم
زحمت ندادم خاطره کنم اون روزها رو
و کلی روز بیرنگ و بی نشان موند بر صفحات عمرم
کسی کوسه نداره بندازه به جون ماهی زندگیم تا یه کم تکونی به خودش بده؟
حواسش نیست انگار
که فرصت چندانی نداره...


+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 23:52  توسط پاک | 


اگه بسته شدن این وبلاگ قراره به قیمت تعطیلی وبلاگ جناب شیخ باشه بنده حرفمو پس میگیرم...
انقدر ارزش نداره که بخواد چنین هزینه گزافی براش پرداخت شه...
پس: 
                                  برمیگردیــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 21:26  توسط پاک | 

وقتی حرفی برای گفتن ندارم وبلاگ داشتن بی معنیه
می بندمش تا هم خیال خودم راحت شه
هم وقته عزیز بقیه رو نگیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 22:25  توسط پاک | 

 

1-و بارها مادران مدینه ناگاه دست کودکان شان را فشرده اند که:
- نگاه! پیامبر خدا اینگونه راه میرفت...
و پدران در مسجد به انگشت اشاره فرزندان را متوجه کرده اند:
-ببین! پیامبر خدا همین گونه نماز می خواند...
و پا به سن گذاشته های لشگر نیز همین که او را دیدند ، سر برگرداندند که:
- وای بر تو عمر سعد! ما را به جنگ پیامبر خدا آورده ای؟!


2-به سمت میدان که راه می افتد، هیچ کدام از زنان اهل حرم ،نگران زخم نیستند،نگران چشم زخم اند.پس صدقه کنار می گذارند و تعویذ می خوانند که مبادا او را چشم شومی بیازارد. اما راوی بایستی ظاهر بین باشد. پس از چشم زخم نمی نویسد و مینویسد که :"زخم ها از شماره بیرون بود." حتی از نگاشتن ظواهر نیز عاجز است! و حالا همه پردگیان کناره درگاه خیمه ایستاده اند و ار او مهلتی میخواهند تا سیر ببینندش. راه رفتن موزون علی را نشانه می گیرند و موزون می گویند :"مهلا مهلا " بی توجه به سجع موزون و مقفایی که ساعتی بعد راوی خواهد نوشت: "و او را قطعه قطعه کردند؛ اربا اربا"


3- نزدیک است میان چهار قبیله بزرگ عرب ،جدالی عظیم در بگیرد. روسای چند قبیله ظرفی از خون فراهم می کنند و دست های خود را در آن فرو می برند تا پیمان ببندند که مبادا دست دیگری افتخار نصب حجر را از ایشان برباید . لاشه خواران جدالی عظیم را به انتظار نشسته اند.عاقبت حکمیت جوانی تازه وارد را می پزیرند. پس "حجر الاسود" را میان عبای جوانی می گذارند ، که به نقل پیش گویان ، مهر پیامبری بر شانه دارند . مردمان هلهله می کنند برای آن که پس از این پیامبر خواهد شد چرا که جدالی ختم به خیر شده است و عبا از میراث پیامبر است. همان پیامبری که خدا در کتابش - نه به طعنه - فرموده بود :" هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟"(رحمان-60) و حالا چهل قبیله بزرگ عرب به جدالی عظیم فرا خوانده شده اند و این بار نه در ظرف خون که در دشت خون دست آلوده اند و پیمان بسته اند مبادا که چنین فتحی شکوهمند نصیب دیگران شود و همان عبا این بار از دوش پسر همان پیامبر برداشته می شود و روی زمین پهن می شود، تا به جای سنگی سیاه ،گوهری سرخ بر آن نهاده شود.
شبیه ترین مردمان به همان پیامبر را در عبای همان پیامبر میگذارد. چرا که پاره های جسم او را نمی تواند به بر بگیرد. پس این بار اطراف عبا را جوانان بنی هاشم می گیرندو نه حجر را به کعبه که گوهر را به خیمه میبرند... مردمان برای او که پسر پیامبر است هلهله می کنند چرا که جدالی ختم به خیر شده است.

4- و فدیناه بذبح عظیم!(صافات-107)

رضاا میر خانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 23:19  توسط پاک | 

ا
لتماس به خدا  عزت است

                 اگر برآورده شد رحمت است

                                    اگر برآورده نشدحکمت است



التماس به خلق ذلت است

                   اگر برآورده شد منت است

                                       اگر برآورده نشدخفت است


                                                                                     امام علی (ع)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 14:41  توسط پاک | 

از گل کش اومده سیاوش معلوم بود که کاسه صبرش برای آپ شدن این وبلاگ کاملا پر شده...!

همه این تاخیر رو هم از چشم من نبینید ٬چند روز پیش پس از کلی زحمت چه برای فکر کردن و نوشتن -که البته برای شماها با داشتن چنین استاد انشائی احتمالا غیر قابل درک خواهد بود - و چه تایپ کردن ٬با فشار دادن دکمه ثبت در وبلاگ به جای ثبت شدن در وبلاگ به طور کلی پاک شد رفت پی کارش!

یاد نوه خاله ام افتادم که با وجود سن کم ۱۲- ۱۳ سال٬توی تمام اتفاقهای دورو برش دنبال حکمت خدا می گرده!(یه نمونه اش همین تابستون امسال٬همه جوانان فامیل به اضافه بابای خودم رفتیم ییلاق٬ماجرا از اینجا شروع شد که بابام هوس کرد عصرونه آش رشته روی هیزم درست کنه!! پسر بچه ها با چه ذوقی آتیش راه انداختن...در آخرین مراحل پخت آش بابام ازم خواست که یه سری به آش بیچاره بزنم!٬باز کردن در دیگ (یه دیگ دود زده!) همان و چپ شدنش همان! همه با نگاهاشون در حال شماتت من بی گناه بودند که محمد(همون نوه خاله عزیز) به دادم رسد و گفت"عیب نداره ٬حتما حکمتی توش بوده٬غصه نداره که!"همه - که سنشونم از محمد بیشتر بود- نگاهای سرزنس آمیزشون رو پس گرفتن و با گفتن جملاتی نظیر "فدای سرت٬خدا رو شکر که رو خودت نریخت و .. " سعی در جبرانش کردن!...نگران نباشین!انقدر آش مونده بود که به همه برسه!)

بله می گفتم ٬برای توجیح خودم و فرار از تایپ مجدد٬ ترجیح دادم یه جوری وصلش کنم به حکمت و اینا!این شد که آپ شدن وبلاگ باز هم موکول شد به بعد...

و اما موضوع مورد بحث...

توی زندگی امروزه ما چه چیزهایی که واقعا مهم نیستند و در زندگی ما اهمیت پیدا کردند و چه بسیار چیزهای مهمی که در نگاه ما بی ارزش و اهمیت شدند..

یه نمونه اش همین دانشگاه و مدارس علوم دینی; واقعا راه یافتن به دانشگاه انقدر اهمیت داره که امروزه این همه جوون برای رسیدن بهش از همه چیشون میگذرن؟ تازه نکته جالبتر اینکه توی یک سال باقی مانده به کنکور٬ پدر ها و مادر ها و معلم ها و ...به بچه ها توصیه می کنند که همه تفریحات و مهمانی ها و گردش های دوستانه را کنار بذارن٬از خیر فعالیت های هنری و ورزشی و مطالعات غیر درسی بگذرن٬چون امسال سال حساسیه و اگه به دانشگاه راه پیدا کنن انقدر فرصت دارن که به همه اینا برسن!واقعا جالبه قدیمترها یا افراد پا در حوزه علم نمی ذاشتن یا اگه واردش می شدن فرصتی برای کارهای بعدی پیدا نمی کردن. که این خود خبر از اهمیت یافتن امر دیگه ای به جای علم و علم آموزی داره٬که همون مدرکه...ومهمتر اینکه این مدرک ٬ در جامعه کنونی ما کاربرد سابق خودش رو هم نداره٬یعنی لزوما داشتن مدرک به معنی روشن تر شدن آینده فرد یا تضمین شدن شغل و درآمد ثابت و ... نخواهد بود

از طرف دیگه مسائل و اموری که به طور حتم چه در زندگی دنیوی و چه در آخرت ما موثر خواهند بود نادیده گرفته شده و حتی بی ارزش و پست شمرده میشن...از جمله رفتن به حوزه و تحصیل در علوم دینی که انقدر در جامعه ما کاری عجیب و بی فایده شده که وفتی کسی از علاقه اش به ورود در این قسم از علم حرف میزنه سعی در منصرف کردنش میشه یا صحبت از عدم استعدادش در تحصیل در دانشگاه و هوش پایینش به میون میاد!

یا مورد جالبتر و عجیب ترش رسم و رسوم باب شده در امر ازدواج...اهمیت ویژه به نحوه برگزاری مراسم ٬و تحمیل خرج اضافه و اغلب گزاف بر دوش زوج جوان به جای کمک به اونها برای اینکه در اول راه زندگیشون بتونن روی پای خودشون بایستن اونها رو تا سالها زیره قرض میبره(یادمون باشه همه بابای پولدار ندارن!) یا جهیزیه های سنگین که باعث شده بعضی پدران گرفتار به جای خوشحال شدن از ازدواج فرزندشون٬ بیشتر نگران شن!

و نمونه ای بارزتر و دم دست تر ارزش دادن به حرف مردم به جای وضع مردم ست!....آنچنان به حرف مردم اهمیت میدیم که در بعضی موارد خونه ها بیشتر به موزه شباهت پیدا می کنن تا محل زندگی آدمها! و دور و بر افراد پر می شه از وسایل لوکس و غیر ضروری که اغلب هم هزینه زیادی برای اونها می پردازیم(این هم راجع به اثر حضور وسائل غیر ضروری در اطرافمون)....در حالیکه چیزی که تو دین ما بهش تاکید زیادی شده توجه به وضع و معیشت پایین دستامون و کمک به اونهاس در صورتی که با یه سری توجیح از کنار گرفتاری ها و مشکلاتشون میگذریم.

حقیقتا دود این کج بینی ها به چشم کی میره؟ جز خود ما؟...

طولانی شد....حتما آقای نبوی و سلمان می تونن برامون در باره جای پای شیطان تو این دگرگونی صحبت کنن...چرا که بر طبق فرموده های خدای عزیز این شیطانه که امور زشت و پلید رو در نگاه های ما زیبا جلوه میده...

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 23:57  توسط پاک | 
 
یک پرچم سبز با تکان دادن دست

دعوت به بهشت می کند مردم را...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 18:55  توسط پاک | 
 

 

سلام به دوستای خوبم... و یه سلام ویژه هم به آقای نبوی عزیز...

خدا رو شکر میکنم به خاطر داشتن دوستای با محبتی مثل شما...و شرمنده ام از این که این همه وقت منتظر به روز شدن این وبلاگ بودین و خبری نشد...

مدت زیادیش به عضه و بی حوصلگی گذشت...که با لطف خدا و محبت و دلداری های شما از اون حس و حال بیرون اومدم...نمی خوام بگم به نبودنش عادت کردم...ولی مطمئنم جایی که هست از اینجایی که ماییم خیلی بهتره ..و خوب حتما خدای مهربون به پدربزرگم دلسوزتر از منه...

امشب اومدم یه سوال ازتون بپرسم:

"اگه یه فرصت تشکر حسابی و کامل بابتِ یه نعمت بهتون داده بشه خدا رو به خاطر کدوم لطفش شکر میکنین؟"

منتظر جواباتون هستم

موفق باشین...

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 0:12  توسط پاک |