![]() |
![]() |
|
|
تا حالا به اين فکر کرديم که چرا اغلب اوقات انتظاراتي که از ديگران داريم برآورده نميشن...يا چرا در حاليکه به ديگران محبت مي کنيم جواب محبتمون رو نمي گيريم؟
چند بار شد که به دنبال آسايش و آرامش رفتيم ودر نهايت چيزي جز اضطراب و دلهره برامون نموند؟ چند بار شده به کسي دل بستيم و خدا اونو ازمون جدا کرده؟ تا حالا به اين فکر کرديم که چرا خدايي که خيلي خوب از آخر و عاقبت روابط ما با ديگران خبر داره ما رو با آدمايي آشنا ميکنه که انتهاش چيزي جز آه و ناله و شکايت به درگاه خودش نيست؟ شايد دليلش بي جنبه بودن ما آدمهاست،که تا آرامشي رو جز در کنار خود خدا پيدا ميکنيم خداي خودمون رو از ياد ميبريم... شايد تقصير خود ماست که عادت کرديم خدا رو جز در تنهايي و اضطراب و غم ياد نکنيم...و خداي مهربون براي اينکه ما رو هميشه در کنار خودش نگه داره دلمون رو مي سپره دست آدمهايي که شکسته تحويلمون بدن تا دوباره برگرديم در خونه خودش...دورو برمون رو پر ميکنه از حوادث پر اضطراب و پر وحشت و پر غم تا هيچ وقت آرامش رو جز در کنار خودش تجربه نکنيم و آرزو و اميدي جز خودش نداشته باشيم...
"چون خداي دلي را فراگيرد آنرا از هرچه جز اوست بپردازد و چون بنده اي را دوست گيرد ديگر بندگان را به آزارش برانگيزد تا بنده به او پناهنده شود..."
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 16:55 توسط پاک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمود صارمی بی خانمان آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
شیخ عبدالله نبوی می نویسم... ته خط سکوت سرکش آبشار آدم بزرگها دیوانه بازی خواب شیرین دل نوشته دریای درون آیینه ای مقابل دیدگان دل تو آسمان برفی عاقبت به خیری خط خطی های ذهن من سرگیجه |
|
RSS
|